باید این حرفا رو امشب بنویسم!
امروز صبحش شک عظیمی بهم وارد شد!ناراحت شدم،عصبانی شدم،هیچ تمرکزی نداشتم،داشتم رسما دیوونه میشدم!وقتی بابا اومد درصدا رو گفتم و خواهش کردم درمورد رتبم چیزی نپرسه!البته خیلی اصرار کرد ولی نذاشتم نگا کنه! دوستای بابا بهش پیام میدادن رتبه دخترت چطور بود؟!اون لحظه ها شرمنده بودم!بغض کرده بودم!پدر بزرگم ساعت6صب زنگ زد قبول شدی؟!خالم وارد آموزشگاه ک شده بود همه ازش پرسیده بودن پریسا چن شد؟!و خیلی چیزهای دیگه که داشت دیوونم میکرد وبیشتر به حماقتام لعنت میفرستادم!عصر رفتم پیش خاله هام گفتن پریسا
تو حیفی جز پزشکی چیز دیگه ای بری باید بمونی ما ازت پزشکی میخوایم!یه نفر هستش آخرین باری که باهاش حرف زدم سوم راهنمایی بودم امروز سراغمو از خالم گرفته بود خالم اولش به شوخی گفته بود پزشکی قبوله و اون به شدت خوشحال شده بود!گفته بود من همون موقع میدونستم پریسا خیلی موفق میشه و از این حرفا!!خالم میگف برات نیت کردم و این سوره رو چهل روز خوندم! من اون لحظه دیگه ناراحت نبودم به خودم لعنت نفرستادم فقط به خودم قول دادم مردونه بجنگم پای هدفم!سال دیگه این موقع همشونو شاد کنم!میخوام یه جوری تلاش کنم که بگم خداروشکر ک پشت کنکور موندم،میخوام ذهنمو از هرچیزی جز هدفم پاک کنم،میخوام با جون و دل براش تلاش کنم،میخوام بی نظیر باشم برای خودم و خانوادم و تمام کسایی ک دوسشون دارم!من مطمئنم شکست امسال هیچ ارتباطی به سال دیگه نداره،چون قراره من فرد متفاوتی باشم!من قراره برای اون چیزی که سالهاست در دلم دارم یک سال تلاش کنم فقط یک سال!!یه انگیزه باور نکردنی تو وجودم فریاد میزنه میگه میشه!و من مطمئنم که میشه....
برچسب: تو شاهکار خلقتی تحقیر را باور نکن,شعر تو شاهکار خلقتی تحقیر را باور نکن,
نویسنده: میلاد قاسمی
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 23:55