از همون روزی که سر کلاس فیزیک یهو روشو برگردوند و گفت از کجا معلوم که خدایی باشه؟
از همون لحظه ای که گفت قبول داری که ناقص العقلی؟!
و من با تعجب گفتم نه و گفت خب توی نهج البلاغه خطبه فلان این اومده و وقتی قبولش داری پس ناقص العقلی!
از همون وقتی که تشویق کرد تا برم پیج آتئیستا رو بخونم!از همون موقعی که به سمت شاهین ن ج ف ی کشیده شدم!
از همون موقع آرامش خوبمو از دست دادم! منی که توی تک تک لحظاتم خدا رو دیده بودم!
منی که میدونستم فقط وجود اون منو دلگرم میکنه!میدونستم اون تکیه گاهمه!
ازش دور شدم!خیلی دور!
یه وقتایی شبا که میخواستم بخوابم سنگینی قلبم بهم اجازه نمیداد!
وقتی دفتر خاطرات گذشته رو میخوندم وقتی میدیم چقد باهات رفیق بودم حسرت گذشته رو میخوردم
میخواستم بازم همون آدم قبلی بشم اما حرفاش هر هفته مغز منو شستوشو میداد! ماه محرم که دیگه هر دقیقه با صدای نوحه ای که میومد هزارتایی ناسزا و بد و بیراه میگفت!
منی که همیشه محرما حس خوبی میگرفتم دیگه هیچی نمیدیدم!میتونستم حس کنم چقدر قلبم تار شده!
گذشت امتحان ترم دوم پیش رو به افتضاح ترین شکل ممکن گذروندم!اصلا نمیخوندم و میرفتم سر جلسه طوری بودم که فقط به فکر پاس شدن بودم شیمی و زبان و فیزیک رو گند زدم بدجور!
اصلا امیدی به پاس شدنم نداشتم!شبی که قرار بود برم کارناممو بگیرم فرداش فقط گریه میکردم و به خدا التماس که اگه پاس شدم اگه کمکم میکنی قلبمو آروم کن!
خوب یادم میاد بعد از تموم شدن حرفام چه آرامش عجیبی پیدا کردم دستام نمیلرزید قلبم تندتند نمیکوبید صبح تو راه که میرفتم هی از خودم میپرسیدم دختر تو چطور این همه آرومی؟!
و میدونستم همش تویی!همیشه وقتی بهت توکل میکنن تو کم نمیذاری!پاس شده بودم همه رو حتی زبانی که واقعا۷هم نمیشدم ۱۵شده بودم!اون روز حست کردم بازم فهمیدم حواست بهم هست!و منو تنها نمیذاری هرچقدرم که من بد باشم ...
و اما امروز...
امروز بین این بغض بین اشکایی که واسه آینده ی نامعلومم ریختم دیدمت!
بازم آرومم کردی!
مرسی که هستی!مرسی که هنوزم هوامو داری!
عاشقتم خدای مهربونم ؛))
برچسب: o h k antigens,o h k spate,
نویسنده: میلاد قاسمی